تبليغاتX
Reflections

Reflections

در باره هنر زندگی

درازاي شب و تنهـاي مـرد

همه جا تلمبار لحظه هاي تاريك و سـرد

بمرد زمين گويي از اين همه ظلمت

ستاره هم خسته شد و به ماه پنـاه آوِ‍‌‌َرد

 

امشب دگر طاقت سر شده

گويي دعاي همه نيك تباران كارگر شده

مهـر دگـر بار با اهريمن گلاويز

جنگيست و فلق برنگ آذر شده

 

كجاييد اي اسطوره هاي سرزمين آريايي؟

منجي آسمان را كنون است وقت ياري !

 

شخم بايد زد دل را ... دانه بايد كاشت

نور در راه است ... روزي بايد ميوه برداشت

جامه ي سپيد بايد به تن كرد

يلدا را پاس بايد داشت

+ نوشته شده در  89/09/30ساعت 14:58  توسط Reflections  | 

با تو امروز سخنی دارم ای آسمان

سرگذشتیست بلند ولی کوتاه خواهم گفت ، لحظه ای بمان

امروز دگر عصر جمعه ایست و باز دلم گرفته

بمان و مرهمی باش در این شام غریبان

 

ببین نقش سالهای خشک بر چروک تن این درخت

تابستان دراز است و تشنگی سر سخت

رمقی از برای ثمر دادن نیست دگر

بخوان آنچه ناگفتنیست از خرابه های این باغ شور بخت

 

رد پای رهگذران ببین که آسودند اینجا از شعله های آفتاب

ولی دریغ کردند از ارزانی قطره ای آب

ببین زخم تبر ماهـرویان درنده خوی را كه يكي بود از برايشان

 سرخی خون من و سرخی سرخاب

 

ای آسمان ببار تا سیل بشوید همه جا را

ببرد همه یادگار زمان تنهایی ها را

تا دگر کس ننامد سراب ، همه امیدها را

 نخواند دگر کس نابخرد ، همه عاشق ها را

+ نوشته شده در  89/05/29ساعت 17:6  توسط Reflections  | 

چشم هاش رو که باز کرد فرقی نکرد. هیچ نوری نبود و همه جا تاریک بود. نمی دونست که چطور سر از اینجا در آورده ؟! البته یادش هم نمی اومد که قبلش کجا بوده!! سردرد عجیبی داشت. دستاش و اینطرف و اونطرف دراز کرد و با کمک دیواری که کنارش بود ، سرپا شد. حس غریبی داشت و خودش و خیلی تنها پیدا کرد. راه افتاد. جلوتر که رفت کمی روشنتر شد. حداقل فاصله ی یک متری و میشد دید! صداهایی از دور به گوشش رسید! آره ! انگار که غیر از خودش "رباطهای" دیگه ای هم اینجا بودند ! خیلی خوشحال شد. از دور صداشون زد ... آهای !  کمی سرعتش و بیشتر کرد . بله ! رباطهای دیگه ای هم اینجا بودن! همینطور که بینشون حرکت کرد به نظرش رسد که اتفاقا تعدادشون خیلی زیاد هم هست ! واقعا این همه رباط اینجا چیکار می کردن؟ این سوال و از هر رباطی که دید پرسید ، ولی کسی جوابش و نمی دونست. بعضی ها حدس هایی میزدن یا استدلال می کردن. خواست که برگرده به جای اولی که از اونجا اومده بود ، ولی ازدحام رباطها اونقدر زیاد بود که برگشت به عقب غیر ممکن بود . همه رو به جلو ! ولی به کجا؟

 

تونل بالا و پایین داشت... باریک و پهن داشت... سرد و گرم داشت... بعضی رباطها تو راه خراب می شدن و از راه می موندن... ولی بقیه مجبور به حرکت بودن... هر از گاهی صدای جیر جیری از دست یا پاهای خودش هم در می اومد و ترس برش می داشت که نکنه خراب بشه و نتونه از این تونل بیرون در بیاد. خطرات راه ، فقط خرابی نبود . انواع و اقسام چاله و چاه هم بود. بدتر اینکه باطریش هم هر چند وقت یکبار خالی می شد و باید پرش می کرد. پر کردن به همین راحتی نبود. باید از رباطهای دیگه می دزدید یا از "ماشینهای راه رونده" . "ماشینهای راه رونده" یه چیزایی بودن شبیه رباط ، ولی خوب دقیقا رباط هم نبودن ! هر وقت رباطها "ماشین راه رونده" ی می دیدن ، برای بدست آوردنش جنگی بینشون در می گرفت. وجود این "ماشینهای راه رونده" دیگه واقعا سوال برانگیز یود ؟! اینا دیگه اینجا چیکار می کنن؟! ولی ظاهرا اونها هم وضعیتی مشابه داشتن ، همه رو به جلو !

 

واقعا خسته شده بود. دیوارهای تونل یه جورایی حرصش و درآورده بود. دیوارهایی که تمومی نداشتن و هیچ قصدی هم نداشتن که روزنه ای به خروج نشون بدن. کمی که دقت کرد دید که رو چشم بعضی رباطها یه جور "عینک" هست. اونهم یکیش و پیدا کرد و به چشماش زد. دیوارها کمی خوشرنگتر و کمتر ضمخت به نظرش اومدن. با اینکه می دونست واقعیت دیوارها چیه، ترجیح داد که عینک رو چشماش بمونه. تو مسیر گاهی رباطهای دیگه ای هم بهش نزدیک می شدن. اینچور موقع ها از فکر تونل و اول و آخر تونل در می اومد و استراحتی می کرد. حتی بعضی رباطها بودن که بهش پیشنهاد دادن که با کمک هم یه رباط جدید بسازن !؟ که اگه براشون مشکلی پیش اومد اون راه و ادامه بده و از این تونل در بیاد...

 

کم کم داشت از رفتن خسته می شد. پیچ و لولاش دیگه واقعا مستهلک شده بود. هرچه مستهلکتر می شد ، کمتر می تونست باطری گیر بیاره و هرچی کمتر باطری پیدا میکرد ، ضعیفتر می شد . ولی عزمش و جزم کرده بود که بالاخره از تونل در بیاد بیرون. خیلی از همقطاراش از پا در اومده بودن. یه ساعتی ، همینکه داشت می رفت ، یه دفعه درد عجیبی پشت سرش احساس کرد و دیگه چیزی نفهمید...

+ نوشته شده در  89/04/18ساعت 18:12  توسط Reflections  | 

برگ اول : دوره غار نشيني

-          مشخصات انسان : رها (آزاد ... ‌ول ! ... تنها)

-          هدف : پر كردن شكم

-          خطرات : ‌كل طبيعت (باد ،‌ باران ،‌سرما ،‌گرما ،‌حيوانات ،‌سموم ،‌ميكروبها ، ويروسها ...)

-          ابزار : دست خالي

 ‌‌برگ دوم : اولين نشانه هاي زندگي دسته جمعي  

-          مشخصات انسان : رها

-          هدف : پر كردن شكم

-          خطرات : ‌1- كل طبيعت ،‌ 2- انسانها و اجتماعات ديگر

-          ابزار : دستان خالي

 برگ سوم : عصر بتها

-          مشخصات انسان : مقهور و مغلوب بتها

-          هدف : پر كردن شكم

-          خطرات : ‌1- كل طبيعت ! 2- انسانها و اجتماعات ديگر 3- بتها و خدايان

-          ابزار : خرافات 

برگ چهارم : دوره روشنفكري

-          مشخصات انسان : دوباره رها مي شود !

-          هدف : ارضاي نيازها مخصوصا شكم

-          خطرات : ‌1- كل طبيعت 2- انسانها و اجتماعات ديگر

-          ابزار : عقل

 برگ پنجم : دوره صنعتی و سرمایه داری

شما بگوييد !!!

+ نوشته شده در  89/03/25ساعت 8:2  توسط Reflections  | 

صبحها که از خواب بلند میشم باید برم دستشویی... چه شروع با شکوهی ! صورتم و بشورم... ضعف حس غالب و باید به فکر صبحونه باشم... هرم مواد غذایی و رو یادم نره... لبنیات طبقه دومن از بالا ! غلات طبقه سوم! پس باید نون و  بیشتر از لبنیات بخورم...کمی هم میوه باید با خودم ببرم سر کار چون انواع و اقسام ویتامینا هستن که باید به بدن برسن... باید حاضر شم برم سر کار... شونزده سال برای اینکه بتونم یه کار ساده رو انجام بدم تو "تو در توی" رویه ها و کتابها شکلم دادن ! وقت توضیح بیشتر ندارم ، باید زود برم وگرنه تو ترافیک گیر میکنم... دنیای جالبیه ! حتی برای استفاده از خیابون هم باید رقابت کنی !

سر کار به همکارم سلام میدم... البته اول باید روشنش کنم ! تا عصر برام کار تعریف میکنه و وقتم و پر میکنه... بد هم نیست ! اگه اون نباشه باید چیکار کنم؟ باید مراقب باشم... رقابت اینجا با رقابت ترافیک صبگاهی قابل مقایسه نیست ! "کار" خیلی مهم چون بهت "پول" میده و "پول" تقریبا هرچیزی که فکر کنی و بهت میده... مثلا واسه اینکه 50 متر سقف تو ارتفاع 10 متری یه شهر دودی داشته باشی باید ده سال کار کنی... بالاخره برای اینکه آسیاب زندگیتو بچرخونی باید یه سره توش آب بریزی...کمی کارای تکراری ...نیم ساعتی که میگذره دلم چایی می خواد ! بعدش دوباره تشنم میشه و آب می خوام ... ساعت 10 کمی گرسنه ... یه کیک می چسبه... دوباره چایی ! کمی کارای تکراری ...ساعت دوازده - یک واقعا دیگه سزاوار یه ناهار خوبم ! مشکل ناهار این که بعدش خوابت می گیره ! کمی چرت هم لازم ! میگن خواب بعد از ناهار عمر و زیاد میکنه و میتونی روزای بیشتری و ببینی! دوباره تشنم میشه... یه چایی خوبه... بلافاصله بعد از غذا نباید چای خورد چون آهن غذا رو نمیذاره جذب بشه! واقعا؟ مگه میشه آدم آهن بخوره؟! اینطوری میگن ! کمی کارای تکراری... برم دستشویی، زود بر می گردم... خسته شدم ! کمی با بقیه حرف بزنم که سریعتر بگذره... حالا وقت ویتامین و میوس ! عصر شد و وقت کمی ورزش... ما ها که کارمون پشت میز نشینی باید ورزش کنیم تا بدن سالمی داشته باشیم... هنوز 5 دقیقه ندویدم نفسم تنگ میشه و کمی ضعف پیدا میکنم ! نباشه آهن غذام خوب جذب نمیشه؟ ای بابا ! مگه میشه آدم آهن بخوره؟! مشکل ورزش هم این که عرق می کنی و بعدش باید بری حموم... نمیدونم من هیچ چیز بد بویی وارد بدنم نمی کنم ، چرا پس عرقم خوشبو نیست؟! بعد از ورزش گرسنه ام میشه ... باید شام بخورم... الان موقع برگشت ترافیک چطوره؟ خونه که میرسم دیگه واقعا خسته ام... تلوزیون یه چیزایی پخش میکنه که وقت راحتتر بگذره... دیگه وقت خواب...ای بابا این مسواک زدن دیگه چه کار مذخرفیه؟ سر از کار این دندونا در نیاوردم ! باهاشون غذا میخوری از بین میرن ! خوب قرار چه کار دیگه ای انجام بدن که اگه چهار تا برنج پخته شده رو بجون از بین میرن؟! نخ دندون و دهانشویه هم هست!

وقتی دارم به خواب میرم با خودم فکر میکنم که ایکاش میشد اینقدر گرفتار "گدای تن" نباشم... ای کاش میشد این وسط مسطا جایی برای کمی فکر یا هنر يا عشق باز کرد... با خودم فکر میکنم که خوب نمیشه با دنیا و طبیعت جنگید... بالاخره پشت خلقت آدم با این همه نیازهاش- اگه 2 دقیقه هوا بهش نرسه کارش تمومه –  تفکری هست...ما با کلی نیاز آفریده شدیم و باید دنبال رفع نیازهامون باشیم ... تازه من جزو آدماي خوشبخت هستم... و اينكه الان که خوب شده ! صد سال پیش این "آدم" بدبخت چیکار میکرده؟ هزار سال پیش؟!

شب و خواب و دوست دارم... چون دیگه لازم نیست دنبال آب و غذا و ویتامین و آهن باشم ... البته اگه واقع بین باشم ، حقیقت این که خود خواب هم یه جور نیاز بدنم هستش!

شب بخیر...

+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 21:12  توسط Reflections  | 

hidden hit counter