تبليغاتX
Reflections

Reflections

در باره هنر زندگی

کنج ̗ طاقچه ، کتابی زیر ̗ خروار ̗ روزمرگیست

خاک ̗ روی جلد ، سالشمار ̗ روزهای خفتگیست

 

کتاب از دنیایی سپید روایت می کند

جایی که تنهایی و دلتنگی نیست

بی رحمی و بی عاطفگی نیست

همه عاشقند و معشوق

دل ̗ خوش ، همیشگیست

 

یتیم و فقیر و گرسنگی نیست

جبر ̗ روزگار ، تنها انتخاب ̗ زندگی نیست

باران می بارد به هر کس و به هر جا

سراسر ، گشادگی و دارندگیست

 

جای جنگ ، سازندگیست

جای بندگی ، آزادگیست

جای جهل و بدگلی

هنر است و فرزانگیست

 

آفت و بلا و آزردگی نیست

هیچ عزیزی نمی رود و میرندگی نیست

نوای دنیای سپید ، نوای خوش آهنگیست

... راستی ... اینهمه درد و غم دنیای ما ... برای چیست؟ ...

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 21:41  توسط Reflections  | 

اینجا من ، تنها ایستادم

با یه کوه̗ بلند سر راهم

و یه جفت پای خسته 

که از سنگلاخ ̗ پشت̗ سر به یادگار دارم 

 

از این راه و از اون راه

پر از پیچ و خم و چاله و چاه

همینطور میرن و میرن خیل ̗ بنی آدم  

تو جایی که بهش میگن ... "تبعیدگاه"

 

بعضی کند ، بعضی شتابون ... بعضی سخت گرفتن ، بعضی آسون

 بعضی سبک ، بعضی سنگین ... بعضی ساده ، بعضی رنگین

بعضی تنها ، بعضی باهم ... بعضی نا امید ، بعضی دلگرم

 بعضی خندون ، بعضی گریون

از نظر من ، همه سرگردون

انگار قیامت شده

من و از این کابوس بیارید بیرون !

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 15:37  توسط Reflections  | 

بار سفر می بندم این روزها

خرت و پرتی برداشتم واسه توشه راه

 آهنگی نوشتم از تمام حس ها

یه نقاشی از همه ی خاطره ها

 

تو این نقاشی ، هر آدمی به رنگیه

شاید منم یه رنگم تو یه نقاشی دیگه

 

باید خوش نور و رنگ بود

همه مسافریم ، دیر یا زود

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:21  توسط Reflections  | 

میگن رود مثل زندگیه

 آب ̗ و آب ، آبادانیه

ناخسته از راههای ̗ دشوار گذار

مثل زمونه ، روون و جاریه

 

ولی تو نگاه من ، سخت و درشت می گذره

این رود بی مرام، به صخره هم رحمی نداره

مثل گذر عمر که ذره ذره 

اندک ̗ یادگاری هات رو می کنه و ... با خودش می بره!

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 23:59  توسط Reflections  | 

روزها را به شوق ̗ قرار ̗ نیمه شب می گذرانم

لحظه ها را برای دیداری دگر می شمارم

زیر سو سوی چراغ ̗ همان کوچه ی قدیمی

کنار درخت ̗ بید، تمام ̗ شب را در انتظارم

 

رقص کنان... از آن دورها می آیی

به گمانم که آوازی هم می سرایی

بسان ̗ یک پروانه که پرواز می کند...

باز شمع ̗ وجود ̗ مرا می ربایی

 

فضا مالامال از عطر ̗ تن توست

تک منجی ̗ این شب ̗ سرد ، گرمای تن ̗ توست

آهنگ ̗ نفسهای تو ضرب ̗ زندگی

نفس ̗ مسیح برای من ، دم و بازدم ̗ توست 

 

دست در دست ، تو را به کوچه های خاطرات می برم

تو از پرواز می گویی، ولی من چند سالیست که شکسته بال و پرم

تو می روی و رفتنت سر آغاز ̗ طوفان است

اینجاست که یکباره ... از خواب می پرم!

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 14:20  توسط Reflections  | 

hidden hit counter