تبليغاتX
Reflections

Reflections

در باره هنر زندگی

اینجا من ، تنها ایستادم

با یه کوه̗ بلند سر راهم

و یه جفت پای خسته 

که از سنگلاخ ̗ پشت̗ سر به یادگار دارم 

 

از این راه و از اون راه

پر از پیچ و خم و چاله و چاه

همینطور میرن و میرن خیل ̗ بنی آدم  

تو جایی که بهش میگن ... "تبعیدگاه"

 

بعضی کند ، بعضی شتابون ... بعضی سخت گرفتن ، بعضی آسون

 بعضی سبک ، بعضی سنگین ... بعضی ساده ، بعضی رنگین

بعضی تنها ، بعضی باهم ... بعضی نا امید ، بعضی دلگرم

 بعضی خندون ، بعضی گریون

از نظر من ، همه سرگردون

انگار قیامت شده

من و از این کابوس بیارید بیرون !

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 15:37  توسط Reflections  | 

بار سفر می بندم این روزها

خرت و پرتی برداشتم واسه توشه راه

 آهنگی نوشتم از تمام حس ها

یه نقاشی از همه ی خاطره ها

 

تو این نقاشی ، هر آدمی به رنگیه

شاید منم یه رنگم تو یه نقاشی دیگه

 

باید خوش نور و رنگ بود

همه مسافریم ، دیر یا زود

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:21  توسط Reflections  | 

میگن رود مثل زندگیه

 آب ̗ و آب ، آبادانیه

ناخسته از راههای ̗ دشوار گذار

مثل زمونه ، روون و جاریه

 

ولی تو نگاه من ، سخت و درشت می گذره

این رود بی مرام، به صخره هم رحمی نداره

مثل گذر عمر که ذره ذره 

اندک ̗ یادگاری هات رو می کنه و ... با خودش می بره!

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 23:59  توسط Reflections  | 

روزها را به شوق ̗ قرار ̗ نیمه شب می گذرانم

لحظه ها را برای دیداری دگر می شمارم

زیر سو سوی چراغ ̗ همان کوچه ی قدیمی

کنار درخت ̗ بید، تمام ̗ شب را در انتظارم

 

رقص کنان... از آن دورها می آیی

به گمانم که آوازی هم می سرایی

بسان ̗ یک پروانه که پرواز می کند...

باز شمع ̗ وجود ̗ مرا می ربایی

 

فضا مالامال از عطر ̗ تن توست

تک منجی ̗ این شب ̗ سرد ، گرمای تن ̗ توست

آهنگ ̗ نفسهای تو ضرب ̗ زندگی

نفس ̗ مسیح برای من ، دم و بازدم ̗ توست 

 

دست در دست ، تو را به کوچه های خاطرات می برم

تو از پرواز می گویی، ولی من چند سالیست که شکسته بال و پرم

تو می روی و رفتنت سر آغاز ̗ طوفان است

اینجاست که یکباره ... از خواب می پرم!

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 14:20  توسط Reflections  | 

دلم هوای شعر دارد

شعری به رنگ فریاد و فغان

به آهنگ ̗ زار ̗ پدران و مادران

که چشم به راه ماندند ولی

نیامد خبری از دختران و پسران

 

پر است سینه از زخم و از خار

یادگار ̗ نامردمان ̗ بی ریشه و تبار

همانان که بردند حلاج را به سر دار

کفن طاغوت کشیدند بر نیم جان ̗ این دیار

 

گویی تاریخ تکرار می شود

بغض های استبداد تلمبار می شود

زندگی بدون آزادی گندابی بیش نیست

خاندان کورش با هر شهید داغدار می شود

 

نبردند این ددمنشان از آدمیت بویی

زین گریه ها نماند به چشمانمان سویی

ای خدای زمین و زمان!

به غريو الله اكبر ها هیچ پاسخ نمی گویی!؟

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 0:16  توسط Reflections  | 

hidden hit counter